
|
تاريخ خبر: گفتوگويي با «ماريو وارگاس يوسا»، نويسنده بزرگ آمريكاي لاتين خواندن زياد، پلّة اول نويسندگي است
ترجمه و تلخيص: ايراندخت صادقيوند ـ مادريد
![]() |
|
«ماريو وارگاس يوسا» (Mario Vargas LLosa) نويسنده بزرگ پروئي را كه سالهاست ساكن لندن و مسافر مادريد و بعد هاساكن مادريد و حالا ساكن موطن خود پرو و پايتخت آن ليما است، مدتهاست كه ميشناسيم. يكبار مصاحبهاي از او را در روزنامه اطلاعات حدود دهه 90 ميلادي چاپ كرده بودم و در تابستان همان سال در محوطه و باغ كاخ آمريكاي جنوبي مادريد، متن چاپ شده آن مصاحبه را به دستش دادم و از وي در روي چمنها و كنار درختان عكس برداشتم كه به شوخي گفت: داريد از من براي رسانههاي جمهوري اسلامي ايران مدرك ميگيريد؟! و بعد يك گفتوگوي مفصل ادبي براي كتابي كه در آينده در دست چاپ دارم، تهيه ديدم. آنچه در ذيل ميخوانيد، فشرده گفتوگوي من و ترجمه مصاحبه دو خبرنگار ديگر اسپانيايي و نوشتهاي از اين نويسنده معروف است كه آخرين آن در آبانماه 2009 در مجله TELVA (چاپ مادريد) درج شده است. اين نويسندة آمريكاي لاتين كه عضو آكادمي زبان اسپانيا بوده و دانشگاههاي اسپانيا و آمريكاي لاتين، آثار او را جزو متون درسي چاپ كردهاند؛ در اين مصاحبه از زندگي، نويسندگان بزرگ، روابطش با ماركز و اوضاع ادبي جهان سخن ميگويد. *** * 80درصد ماجراهاي كتاب شما از زندگي شخصيتان الهام گرفته شده است؛ نظير: عمه خوليا (جوليا). آيا ماجراها و تجارب شخصي نويسنده در به وجود آوردن آثار خوب دخيل است؟ ـ تجارب زندگي من، نه از كودكي، بلكه از نوجوانيام شـــروع شده است. نظير كتـــــاب شهر و سگهايــش و روئســا. Los Yefes-y-La) ciudad-y- Los perros) من خواندن و نوشتن را از پنج سالگي آغاز كردهام. پدرم ترك خانواده كرده و رفته بود، ولي من با مادر و مادر و پدربزرگ، عمو و خالههايم زندگي شادي داشتم. در نوجواني و آغاز 10 الي 12 سالگي چيزهايي مينوشتم كه بسيار مرا تشويق ميكردند؛ ولي ناگهان پدر پيدا شد و به خانه برگشت... نميدانم چرا من و پدر نتوانستيم با هم سازش كنيم و ديگر دوران طلايي 10 تا 12 سالگي من تمام شده بود. اما من به خواندن و نوشتن به صورت پناهگاهي (Refugio) روي آوردم. داستانهاي زندگي قهرمانان بزرگ، مرا مجذوب خود ميكرد و از آنجا من صدا و آغاز تفكر و نوشتن را يافته بودم. * شما را در پاركها خيلي درحال دويدن و پيادهروي در صبحهاي خيلي زود ديدهاند. آيا ورزش دويدن و پيادهروي به شما كمك ميكند؟ ـ برخي نوشتهها چنان سنگين است كه انسان را دچار آثار رواني ميكند. مدتي بود گرفتار مشكل وزن و يك نوع بيماري كه در اسپانيولي به آن آوبسيداد1 (obesidad) ميگويند شده بودم. و خوشبختانه با دويدن و پيادهروي آثار آن به تدريج رفع ميشود. بالاخره خلق شخصيت و داشتن شغل نوشتن كه از آن زندگي ميكنم، شغل آساني نيست و خستگي جسمي و روحي ميآورد. * بردن جوايز ارزندهاي نظير پرنسيب2 آستورياس و سروانتس3، علاوه بر جايزه مالي، افتخار زيادي هم دارد. آيا اين جوايز و بردن آنها در كار شما تأثير ميگذارد؟ ـ بالاخره محرك براي نويسنده لازم است، ولي استعداد و لياقت نويسندگي، خود چشمهاي است كه بايد در جسم و روح نويسنده وجود داشته باشد. مثلاً من وقتي كه از زندگي ديكتاتور آمريكاي جنوبي «تروخيو» مينوشتم و خيلي هم مورد توجه ناقدان ادبي قرار گرفت، خيلي از جوايز فعلي را نبرده بودم. تجربة شخصي زندگي سخت با پدرم و استعداد در نوشتن امثال اين داستان دخالت داشت. * در آثار شما ماجرا، خشونت، عشقهاي زميني و قهرمان بازي هميشه نقش اول را بازي ميكنند. چرا؟ ـ تم اول زندگي هميشه در روابط بشري، عشق و خشونت است. ما در جوامع بشري بسيار با آن برخورد كردهايم و در تاريخ هم آن را خواندهايم. در غرب ما چيـــزيم وزن آزاري زيادي وجود دارد. هنوز بسياري از زنان در غرب و آمريكاي جنوبي از دست خشونتهاي مردان بسيار عذاب ميبينند. هنوز فرهنگ غني معاشرت اجتماعي در زندگي فعلي مردم وجود ندارد. نوشتن يك شادي روشنفكري است، ولي در كنار آن، عشق و دوست داشتن عميقتر است؛ زيرا با احساسات دروني افراد سر و كار دارد. اما متأسفانه در بسياري از موارد اين عشق و احساسات تبديل به خشونت و سختگيري ميشود كه در نوشتههاي من هم جاي پاي زيادي گذاشته است. * در تابستان امسال، دوباره بعد از چند سال دوري از وطن به ليما (LIMA) پايتخت پرو برگشتيد و حتي براي تورهاي سفري به ليما كمك فرهنگي كرديد. در ليما در شهر محبوب خود چگونه ميگذرانيد؟ ـ در اينجا موزههاي غني فراواني است، نظير موزه مردم. با آثاري از تمدن چند هزار ساله و خانههاي قديمي باشكوه. حتي خانههايي كه در سالهاي حكومت اسپانياييها اثاثيه گرانبهايي از مادريد با كشتي به اينجا آورده بودند كه حالا به خانه موزهها تعلق دارد. آنهايي كه براي گذشتههايشان ارزش قائل ميشوند، آينده خوبي را هم صاحب ميشوند. يك نويسنده در يك محيط فرهنگي و فرهنگ دوست، بهتر رشد ميكند. در شهر ليما من خاطرات كودكي و نوجواني زيادي دارم؛ نظير محله ميرا فلورس. در اينجا در جواني فكر ميكردم، ميرقصيدم، سيگار ميكشيدم و خودم را مانند ميليونها جوان ديگر به دختران معرفي ميكردم... و اينها همه در نوشتههاي من جاي پا دارند. در اين محله كتابخانهاي است به نام «خانه سبز» (Casa Verde). اين اسم همچنين عنوان يكي از كتابهاي من است. صاحب آنجا بانويي اهل ادب و يكي از دوستان قديمي من است كه فعاليتهاي ادبي اين كتابخانه براي خيلي از اديبان، استادان و دانشجوياني كه به ليما سفر ميكنند مفيد و مغتنم است. * چرا از ليما رفتيد به اروپا؟ ـ در سال 1958 ليما را ترك كرده و به اروپا رفتم. در آن زمان به اسپانيا رفتم تا دكتراي زبان بگيرم. از سوي ديگر فكر ميكردم كه اگر در اروپا نباشم، معروف نخواهم شد. ولي فكر ميكنم اشتباه ميكردم. بدون خارج شدن از ليما هم ميتوانستم يك قصهنويس برجسته شده باشم. صحنههاي بسياري از نوشتههاي اوليه من در شهر ليما اتفاق ميافتد. منظرة پارك آمور (Amor) يا عشق. رستوران مورد علاقهام در كنار پارك و منظره سرسبز كنار ساحل با نور و اشعه دلپذير آفتاب ظهرگاهي، همه و همه ميل زندگي و خلاقيت را در من زنده ميكرد. اصلاً من انسان شهري هستم با ديد طبيعت بكر و دست نخورده و يا پاركهاي تميز. بعد از ليما هم در لندن و مادريد، دو پايتخت بزرگ و تقريباً سرسبز اروپا زندگي كردهام. البته ليما از آنجا كه زماني كلني اسپانيا بود، 300 سال مدرنيزه شدن تاريخي دارد و با 3 هزار سال تمدن قديمي خودش. * ميگويند با گابريل گارسيا ماركز قبلاً دوست بوديد، ولي بعد قهر كرديد و با هم آشتي نكرديد. چرا؟ ـ گرچه اين قهر ما جنبه شخصي دارد، ولي بايد بگويم كه من و ماركز با هم دوست بوديم و در جمع نويسندگان آمريكاي لاتين با هم ظاهر ميشديم. يك روز من با همسرم دعوا و قهر داشتم و ماركز كه با خانواده ما معاشـــرت و رفت و آمد داشت، پيش همسرم پاترليسيا آمد و سعي كرده بود كه رل منافق را بازي كند و از من به همسرم بد گفته بود و خصوصيتر بگويم سعي كرده بود مرا از همسرم جدا سازد. از آن زمان ديگر باوي قهر كردم و حالا هم اين وضع ادامه دارد. * براي نويسندگان جوان در مسير نويسنده شدن، چه پيشنهاد و درسي را ياد ميدهيد؟ ـ كتابهاي نويسندگان بزرگ را بخوانند و بخوانند. خود من از نوشتههاي بالزاك، ويليام فالكنر، خوزه لوئيس بورگس آرژانتيني و ديگران خيلي چيزها ياد گرفتهام. يكي از كتابهاي محبوب من مادام بوواري فرانسوي است. من يك خواننده عاشق كتاب هستم. خيلي از كتابهــاي چاپهاي اوليه نويسندگان بزرگ را كه حتي 60 سال پيش چاپ شدهاند، دارم. تنها در كتابخانهام در ليــما 25000 جــلد كتاب دارم. خواندن زياد، يعني دانستن زياد كه پلة اول نويسنده شدن است. * پي نويس: 1ـ يك بيماري عصبي مدرن توأم با چاقي OBecidad 2ـ بزرگترين جايزه ادبي اسپانيا EL Principe de Asturias 3ـ جايزه ادبي دونكيشوت ـ سروانتس PRemio de Cervantes codex17x page29 |
PDF صفحات روزنامه
Ettelaat International



آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي
تلفن : 29999
22258022 : فاكس
Ettelaat Newspaper
Tehran Mirdamad Boulvard
Tel : 009821 29999
Fax : 009821 29999
email: ettelaat@ettelaat.com






































84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور




PDF صفحات نيازمنديها
PDF صفحات ضميمه


